کتاب پدرو پارامو اثر خوان رولفو

در ۲۳ام فروردین ۱۳۹۸

کتاب “پِدرو پارامو” نوشته “خوان رولفو” با ترجمه احمد گلشیری توسط نشر آفرینگان به چاپ رسیده است.

خوان رولفو” در این کتاب به شیوه ای شاعرانه و رئالیستی جهان پیش از انقلاب مکزیک و استثمارگری ‌های مالکان مستبد را به تصویر می کشد. همچنان که او لبریز از ناامیدی و سنگدلی است، با زبانی بدون خشنونت و تلخی، به بازگو کردن شرایط جامعه پیرامون خود می پردازد. او در این کتاب اسطوره را به گونه‌ای طنزآمیز به کار می ‌گیرد. این مکانِ اسطوره‌ای، جهانی است از لحظه‌های گذرا که در آن گفته‌ها، خاطره‌ها و اندیشه ‌های آدم ‌ها بطور همزمان ارائه می ‌شوند. این رمان که ظاهرا ساختارى از هم گسیخته دارد، در واقع از بى‌نظمى زمانى آگاهانه ‌اى برخوردار است. داستان از زبان یکی از پسران “پدرو پارامو”، به نام “خوان پِرسیادو” نقل می شود. “پدرو پارامو” داستان پسری است که برای وفا به قولی که به مادرش در بستر مرگ داده است، به دنبال پدرش می رود تا حق خود را از او طلب کند. پدرش “پدرو پارامو”، رئیس دهکده ی “کومالا” است. هنگامی که به آنجا می رسد، متوجه می شود که پدرش مدت ها پیش مرده و “کومالا” خالی از سکنه است. حال “کومالا” به شهری مرده و ویران تبدیل شده که ارواحی در آن سرگردان هستند. در ادامه داستان، ارواح مردگان شهر یک به یک نزد پسر می آیند و از ماجراى دوران حیاتشان در خدمت “پدرو پارامو” برای وی می گویند. بدین‌ترتیب، پسر از سرگذشت “پدرو پارامو” و نقش وی در تباهی و نابودی “کومالا” و زندگی ساکنان آن آگاه می شود. “پدرو پارامو”، مردی لذت پرست، سلطه جو و قدرت طلب بود که به کمک وصلت هاى نفع‌پرستانه و به شیوه‌هاى فریب دهنده و رشوه دادن، املاک فراوانی بدست آورده بود و بر آن ها سلطه گری می کرد. زمانی که مردم “کومالا” علیه ظلم او اعتراض و شورش می کنند، “پارامو” ارتشی را برای دفاع از خود در برابر تهیدستان به صف می کند. سرانجام تنها این مرگ است که می تواند او را شکست دهد. با مرگ او، دهکده نیز خاموش و ویران می گردد. “رولفو” جهانی را نشان می دهد که به پایانی بدون پایان می رسد. صداهای مرده داستان در انتظار آرامش اند اما هرگز بدان دست نمی یابند. “رولفو” با زبانی طنزگونه نشان می دهد در جامعه ای که انسان به دنبال نجات دهنده، احیا کننده و یا حتی پدرسالاری دیگر است هرگز به آرامش نخواهد رسید و با مرگ روبرو می شود.

 

برشی از کتاب:

“من به کومالا آمدم چون به من گفتند که پدرم، پدرو پارامو نامی، اینجا زندگی می کرده. مادرم این را گفت و من قول دادم همین که از دنیا رفت به دیدنش بروم. دستش را فشار دادم تا بداند که این کار را می کنم چون نفس های آخر را می کشید و جا داشت که هر قولی به او بدهم. به من گفت: حتما به دیدنش برو، می دونم که خوشحال میشه تو رو ببینه. بنابراین تنها کاری که از من بر می آمد این بود که پیاپی تکرار می کردم می روم می بینمش تا اینکه ناچار شدم دستم را از لای انگشت های چفت شده اش بیرون بکشم. پیش از آن به من گفت: چیزهایی که مال ما نیست از اون درخواست نکن. فقط دنبال چیزهایی باش که باید به من می داد و نداد. کاری کن که شرمنده بشه ما رو ترک کرده. چشم مادر. قصد نداشتم به قولم وفا کنم اما بعد حرف هایش آنچنان مرا مشغول کرد که به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم، حتی خوابش را می دیدم و کار بجایی کشید که فکر پدرو پارامو خواب و آرامش را از من ربود. برای همین به کومالا آمدم.” (خرید کتاب)

“سرانجام آن‌چه پدرو پارامو را از پا در می‌آورد، همان چیزی است که به گمان خوان رولفو همه را از پا در می‌آورد: خیال، خیالی که به صورت عشقی ناممکن نسبت به سوسانا سان خوان تبلور پیدا می‌کند. سوسانا هم ‌بازی دوران کودکی پدروپارامو است که در نهرهای روستا برهنه با او آب‌ تنی کرده و در فصل باد، بادبادک هوا کرده است. سوسانا، زنی که از آنِ این دنیا نیست، زنی عجیب، شکننده، رؤیایی، پیوسته در مرز دیوانگی و دچار کابوس و اوهام است. تصویری اثیری است که ذهن پدروپارامو را هیچ‌گاه رها نمی‌کند… سوسانا به ازدواج پدروپارامو در می‌آید اما رابطه ‌ای در میان نیست. حمله‌ های پیاپی و تشنج‌ های شبانه ‌ی سوسانا، در بستر بیماری، پدروپارامو را مشوش می ‌کند و هنگامی که زن پس از تحمل شکنجه‌ های کشیشِ بخش جان می‌دهد، پدروپارامو با پریشانی دستور می‌دهد که ناقوس را سه شبانه روز به صدا درآورند. این کار را مردم به حساب اعلام جشن می ‌گذارند. اما اربابِ نیمه‌ی ماه را دیگر با سرزمینش کاری نیست. او روزها می ‌نشیند و به جاده‌ ای خیره می‌شود که از آن، سوساسانا سان خوان را برای خاکسپاری برده ‌اند. خسته و سرخورده مرگ را انتظار می ‌کشد و هنگامی که آبوندیو به دنبال درگذشت همسرش تلوتلوخوران از راه می‌ رسد و چاقویی در تن او فرو می ‌کند، مرگ را همچون دوست دیرین در آغوش می‌کشد.” (خرید کتاب)

“… با اینکه شب عروسیشون بود سعی کردم بهش حالی کنم که به حرف “اوسوری یو” اعتنایی نکنه، چون دروغگو و کلاه برداره. گفت این کار از من بر نمی اد. تو به جای من برو. اصلاً متوجه نمی شه. البته من خیلی از اون جوان تر بودم و پوستم مثل اون خیلی گندمگون نبود، اما اون تو تاریکی نمی تونست تشخیص بده.  و من رفتم. تو سال بعد به دنیا اومدی. من مامانت نبودم.اما مامانت به حساب می اومدم.” (خرید کتاب)

کتاب “پدرو پارامو” نوشته “خوان رولفو” با ترجمه احمد گلشیری توسط نشر آفرینگان به چاپ رسیده است.