کتاب عقاید یک دلقک – هاینریش بل

در ۲۱ام فروردین ۱۳۹۸

عقاید یک دلقک اثری است از “هاینریش بُل” که نشر چشمه آن را با ترجمه “محمد اسماعیل­زاده” به چاپ رسانید است.

عقاید یک دلقک” نام کتابی است به قلم “هاینریش بُل“و شرح حال زندگانی یک دلقک به نام شنر است که دچار شکست عشقی شده و معشوقه اش او را ترک گفته است. به همین سبب بیماریهای همیشگی اش، مالیخولیا و سردرد بیشتر می شوند و گاهی او را به مرز جنون می­کشانند. شنر که در یکی از نمایش­ها از ناحیه زانو دچار مصدومیت شده است، حالا دیگر نمی­تواند از پس خرج و مخارجش بر آید، به همین سبب راهی محل زندگی سابقش، یعنی شهر بِن می­شود، او که حالا هم معشوقه اش را از دست داده و هم کارش را به مِی خوارگی می­افتد. به قول خودش «دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می­کند؛». اما فقط دو چیز است که او را در این زمان تسکین است، یکی مشروب است و دیگری ماری.

.

بخشی از کتاب:

بیرون هوا سرد بود، یک شب ماه مارس بود، یقه­ی کاپشنم را بالا کشیدم، کلاهم را بر سر گذاشتم، دست به جیبم بردم تا از وجود آخرین سیگارم مطمئن شوم. به نظرم رسید که بطری کنیاک می­توانست به دکوراسیون تا حدی کمک کند، اما از برانگیختن حس همدردی مردم جلوگیری می­کرد، چون از روی چوب­پنبه­ی آن می­شد تشخیص داد که مارک خیلی گرانی است. با کوسن زیر بازوی چپم و گیتار زیر بازوی راستم به سوی ایستگاه راه آهن به راه افتادم. ابتدا در بین راه بود که متوجه آثار گذشت زمانی که مردم آن را “روزگار دیوانه” می­نامند شدم. جوان مستی که به صورتش ماسک فیدل کاسترو را زده بود سعی کرد تنه­ی محکمی به من بزند، اما من خودم را کنار کشیدم. روی پله­های ایستگاه راه آهن یک گروه از گاوبازان و زنان اسپانیایی منتظر تاکسی بودند. فراموش کرده بودم که موقع کارناوال و نمایش­های عمومی در خیابان­های شهر است. موقعیت بسیار مناسبی بود. بهترین جا برای یک حرفه­ای، بودن در جمع آماتورها است. کوسنم را از پایین روی پله­ی سوم گذاشتم، بر زمین نشستم، کلاهم را از سر برداشتم و سیگاری را که برایم مانده بود داخل آن گذاشتم، نه وسط و نه روی لبه­ی کلاه، بلکه آن را طوری قرار دادم که عابرین خیال کنند آن را از بالا کسی به داخل کلاه انداخته است، آن وقت شروع به خواندم کردم: “پاپ یوهانس بیچاره “، اما هیچ کس به من توجهی نمی­کرد، البته اگر همه فوراً به من توجه می­کردند چندان خوب هم نبود: بالاخره بعد از یکی دو سه ساعت، کم­کم توجه آنها به من جلب می­شد. وقتی صدای بلندگوی راه آهن بلند شد، آوازم را قطع کردم. صدا ورود قطاری از هامبورگ را اعلام می­کرد – بنابراین به خواند ادامه دادم. هنگامی که اولین سکه داخل کلاهم افتاد، ترسیدم: یک سکه­ی ده پفنیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه­ی کلاه شد. سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.

.

درباره نویسنده:

“هاینریش تئودور بُل” نویسنده آلمانی متولد شهر کلن به تاریخ ۲۱ دسامبر ۱۹۱۷ می­باشد. بیشتر آثار او توجه ویژه ای به جامعه آلمان پس از جنگ جهانی دوم دارد. او پس از آنکه توانست در سن بیست سالگی مدرک دیپلم را اخذ کند، در یک کتابفروشی مشغول به کار شد اما یک سال بعد با شروع جنگ جهانی دوم به ناچار به خدمت سربازی رفت. وی در طول جنگ جهانی چندین بار زخمی شد، بعد از مدتی از پادگان فرار کرد و با جعل برگه های عبور و مرور توانست خود را به آمریکا برساند اما بدلیل حضور در جبهه­های جنگ برای نازی ها مدتی را در این کشور زندانی بود. پس از آنکه از زندان آزاد شد با همسرش در شهر کُلن زادگاهش بازگشت، شهری که بعد از جنگ در حدود ۸۰ درصدِ آن ویران شده بود. وی در سال ۱۹۷۶ اعلام کرد که خود و همسرش از کلیسای کاتولیک خارج می­شوند. هاینریش بُل در ۱۶ ژوئیه ۱۹۸۵ چشم از جهان فرو بست.

برخی دیگر از آثار نویسنده:

  • قطار به موقع رسید (۱۹۴۹)
  • گوسفندان سیاه (۱۹۵۱)
  • آدم، کجا بودی (۱۹۵۱)
  • و حتی یکی کلمه هم نگفت (۱۹۵۳)
  • خانه­ای بی سرپرست (۱۹۵۴)
  • نان سال­های جوانی (۱۹۵۵)
  • یادداشت های روزانه ایرلند (۱۹۵۷)
  • بیلیارد در ساعت نه و نیم (۱۹۵۹)
  • جدایی از گروه (۱۹۶۴)
  • پایان ماموریت (۱۹۶۶)
  • سیمای زنی در میان جمع (۱۹۷۱)
  • آبروی از دست رفته کاترینا بلوم (۱۹۷۴)
  • شبکه امنیتی (۱۹۷۹)
  • زنان در چشم انداز رودخانه (۱۹۸۵)
  • میراث (۱۹۸۲)
  • فرشته سکوت کرد (۱۹۹۲)
  • اتفاق (۱۹۸۱)
  • ویمپو (۱۹۸۱)
  • راهب (۱۹۸۲)

عقاید یک دلقک اثری است از “هاینریش بُل” که نشر چشمه آن را با ترجمه “محمد اسماعیل­زاده” به چاپ رسانید است.