انتشار دو رمان «کاکاکِرمَکی» و «شیر و خورشید»

در ۸ام اسفند ۱۳۹۷ «کاکاکِرمَکی، پسری که پدرش درآمد» نوشته سلمان امین و «شیر و خورشید» نوشته نیکلا بوویه با ترجمه ناهید طباطبایی منتشر شد.

به گزارش کتابونه ؛ رمان «کاکاکرمکی، پسری که پدرش درآمد» نوشته سلمان امین در ۳۰۱ صفحه، با شمارگان هزار نسخه و قیمت ۳۳ هزار تومان توسط نشر چشمه منتشر شده است.

نوشته پشت‌ جلد کتاب: جدیدترین رمان سلمان امین (۱۳۶۳) در حال‌وهوای رمان‌های قبلی او است و با توجه به جهانی سلینجری نوشته شده است. «کاکاکرمکی؛ پسری که پدرش درآمد» داستان پسری است جوان که در خانواده‌ای  پرجمعیت به دنیا آمده است، خانواده‌ای که به خاطر جنگ به تهران کوچ کرده‌اند. این نوجوان در سیطره‌ پدری مقتدر و با روحیه‌ای طناز و در عین‌حال ساختارشکن رشد می‌کند. او مدام در حال تفسیر وقایع جهان پیرامون خود است و تلاش می‌کند معناهایی را که به‌نظرش ارزشمند هستند، به این جهان القا کند. تا این‌که تصمیم می‌گیرد خود را گم‌وگور کند و فرزند خانواده‌ای ارمنی می‌شود…

سلمان امین قصه‌گوی بسیار زبردستی است. در عین‌حال نقطه‌قوت دیگر او ساختن لحنی است چندسویه. مملو از طنز سیاه و البته آهنگین که زبان راوی را بسیار صمیمی جلوه می‌دهد. او قهرمانی ساخته که به دنیای خود معترض است، اعتراضی که باعث می‌شود تصمیم بگیرد خودش را جعل کند و هویتی تازه بسازد. امین که پیش از این رمان‌های موفقی چون «قلعه‌مرغی»، «روزگار هرمی» و «انجمن نکبت‌زده‌ها» را در کارنامه‌ی خود دارد، در این رمان نیز سراغ بخشی از شهر رفته که آن‌جا زندگی با شتاب رقم می‌خورد و آدم‌ها با روایت‌های‌شان جان می‌گیرند.

«شیر و خورشید؛ راه و رسم دنیا» سفرنامه‌ای است نوشته نیکلا بوویه با ترجمه ناهید طباطبایی که در ۱۵۱ صفحه، با شمارگان ۵۰۰ نسخه و قیمت ۲۲ هزار تومان توسط نشر یادشده منتشر شده است.

نوشته پشت‌ جلد کتاب: نوک درختان سپیدار هم به آن ایوانی که در آن خوابیده بودیم، نمی‌رسید. آسمان سیاه و گرم بود. مرغابی‌هایی که از خزر می‌آمدند، با صدایی شبیه پارو زدن از آن‌جا می‌گذشتند. از میان شاخه‌های درختان خیابان هدایت مغازه‌دارانی را که برای گذراندن شب، روی پیاده‌روها مستقر می‌شدند، می‌دیدم. جایی بسیار خوب و خنک برای هم‌نشینی است. آن‌ها تخت‌خواب‌های نارحت‌شان را به آن‌جا می‌آورند یا همان‌جا روی زمین زیرانداز بزرگ سیاه و قرمزی پهن می‌کنند. بعد قوری‌های لعابی چای، تخته‌نردها و قلیان‌های‌شان را می‌آوردند و بدون این‌که دیده شوند، آن پایین در خیابان به گفت‌وگو می‌پردازند.