کتاب استخوان خوک و دست های جذامی از مصطفی مستور

در ۲۴ام آذر ۱۳۹۷

کتاب” استخوان خوک و دست های جذامی” نوشته” مصطفی مستور” در نشر چشمه به چاپ رسیده است.

در این کتاب رمانی دیگر از مصطفی مستور را با سبکی جدید می خوانیم. این داستان دومین رمان مشهور مصطفی مستور است و به خاطر آن جایزه ادبی بهترین رمان سال ۱۳۸۳ اصفهان را به دست آورد. داستان، حکایت آدم هایی است که به یک برج مسکونی به نام خاوران آمد و شد، می کنند و یا در آن  زندگی می کنند. ساکن طبقه چهاردهم برج، پسر جوانی است که زیاد کتاب می خواند و خوب با بقیه ارتباط برقرار نمی کند. دکتر محسن سپهر با خانواده اش نیز ساکن طبقه نهم است و با همسرش مشکل دارد. پسر عکاسی با مادرش در طبقه هشتم ساکن اند که درگیر عشق به دختری است که به خارج رفته و دختر دیگری که شبیه اوست. در طبقه پنجم این برج، زنی بدنام زندگی می کند و جریان عشقی دارد که می تواند مسیر زندگی ای پاک را طی کند. ساکن طبقه چهارم، برای بالا کشیدن اموال فردی از دوستانش، می خواهد او را بکشد که در نهایت دوستانش،‌خود او را هم، می کشند تا اموالش را صاحب شوند. طبقه هفتم، محفل عده ای دوست جوان شده که هر کدام ماجرایی دارند. خانواده ای که در طبقه هفدهم زندگی می کنند، فرزند بیماری دارند، والدین تحصیل کرده اند و امیدوارند معجزه ای اتفاق بیفتد. یک شرکت صادرات کالاهای پزشکی در طبقه پانزدهم مستقر است و علاوه بر صادرات کالاهای پزشکی به کارهای دیگر نیز مشغول است. ساکنان ساختمان که هر کدام درگیر زندگی و مشکلات خود هستند، شاید خوب هم را نشناسند اما گاه به گاه در آسانسور، آرایشگاه، پارک، پارکینگ و … یکدیگر را می بینند. کتاب” استخوان خوک و دست های جذامی” نوشته” مصطفی مستور” در نشر چشمه به چاپ رسیده است.

.

.

.

معرفی نویسنده

مصطفی مستور، نویسنده ایرانی، در سال ۱۳۴۳ به دنیا آمده است. او علاوه بر داستان نویسی به پژوهشگری و ترجمه نیز می پردازد. از دیگر کتاب های او می توان به روی ماه خداوند را ببوس، چند روایت معتبر، تهران در بعد از ظهر، عشق روی پیاده رو، من دانای کل هستم، من گنجشک نیستم، مبانی داستان کوتاه و حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه اشاره کرد.

.

برشی از متن

” حامد زل زده بود به تلویزیون. فیلم مستندی درباره زندگی نهنگ های کوهان دار پخش می شد. عالیه خانم سالاد را جلوی حامد روی میز گذاشت و نشست روبروی او.  توی ظرف کوچکی برای حامد و خودش سوپ ریخت و با لبخند گفت: ” خبر خوبی برات دارم! نامه ای از آمستردام رسیده.”

حامد صدای تلویزیون را کم کرد و خیره شد به مادرش: ” از مهناز؟ کی؟ نامه کجاست؟”

پیرزن قاشقی از سوپ چشید و بعد نمکدان را برداشت و چند بار توی ظرفش نمک پاشید.

” هول نکن! نامه توی پست خونه است. عصر که از بازار برگشتم، یادداشت پست چی رو لای در دیدم. نوشته چون سفارشی یه و کسی خونه نبوده، باید نامه رو از دفتر پست تحویل بگیریم.”

گوینده ی گفتار روی فیلم می گوید نهنگ های عظیم الجثه کوهان دار در اعماق تاریک ۱۵۰ متری اقیانوس، مسافتی به طول ۵ هزار کیلومتر را شنا می کنند و خودشان را به خلیج آلاسکا می رسانند.

حامد بشقاب سالاد را کنار گذاشت و گوشه لبش را با دستمال پاک کرد.

از دفتر پست بیرون آمد و نشست توی ماشین. حاشیه باریکی از پاکت زرد رنگ نامه را برید. وقتی پاکت را وارونه کرد، قطعه عکس افتاد روی زانوهاش. عکسی از مهناز بود که توی محوطه ی دانشکده مهندسی در آمستردام گرفته بود. نامه را از توی پاکت بیرون آورد و با عجله تای آن را باز کرد:

سلام حامد

دلم حسابی برات تنگ شده. بعضی وقت ها فکر می کنم آمدنم به اینجا اشتباه بود. فکر می‌کنم باید همان جا توی ایران درس می‌خواندم و این قدر خودم و تو را عذاب نمی دادم. تنها چیزی که الان می‌دانم این است که دوست داشتن ربطی به مکان و زمان ندارد. من این جا همان قدر دوستت دارم که در ایران. گاهی گوشه‌ای از چمن دانشگاه می نشینم و فقط به تو فکر می کنم. مفهوم این کار این است که حتی با وجود فاصله چند هزار کیلومتری که بین ما هست، با وجود زندگی در کشور متمدن و پیشرفته ای مثل هلند، باز هم ریسمان عشق! – ریسمان عشق چه تعبیر شاعرانه ای- را با تمام وجود دور گردنم احساس می کنم. یعنی آدم ها هر جا که باشند اسیر عشق هاشان هستند.( این هم یک تئوری لوس مهندسی است!)

متاسفانه تسویه حساب با دانشکده هنوز تمام نشده. چند تا مشکل اداری و کاغذ بازی هست که اگر حل بشوند به زودی می بینمت. حامد از ته ته ته دل دوستت دارم.

با این نامه یک قطعه عکس که دیروز صبح آن را گرفته ‌ام، برایت می فرستم. لطفاً از زاویه هنر عکاسی و این جور چیزها نگاهش نکن.

دوست دار همیشگی ات

مهناز

کاغذ را انداخت روی صندلی ماشین و سرش را گذاشت روی فرمان. دستش بی اختیار شستی بوق را فشرد. صدای ممتد بوق پیچید توی خیابان، اما حامد برای برداشتنش عجله ای نکرد.”